در اوج چكاد عبوديت

به مناسبت سالروز ميلاد حضرت زينب (س)

منبع اين مقاله : روزنامه رسالت شماره 6964 - سه شنبه 31 فروردين 1389 - 05/جمادى الأول/1431 - Tuesday, April 20, 2010


اسدالله افشار
حضرت زينب كبري عليها الاسلام در روز پنجم جمادي الاول سال پنجم يا ششم هجري قمري در شهر مدينه منوره متولد گرديده و جهان را به قدوم خويش مزين فرمودند. نام مبارك آن بزرگوار زينب و كنيه گراميشان ام‌الحسن و ام‌كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صديقه الصغري، عصمه الصغري وليه‌الله العظمي، ناموس‌الكبري، شريكه الحسين، عالمه غير معلمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت اولين پيشواي شيعيان حضرت امير المومنين علي بن ابيطالب عليه السلام و مادر گرامي آن بزرگوار حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مي‌باشد. در آن زمان كه صديقه كبري (عليها السلام) به اين گوهر درياي عصمت و طهارت باردار بود پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در مدينه حضور نداشتند و به سفري رهسپار بودند. هنگامي كه وجود مقدس زينب كبري (سلام الله عليها) متولد گشت صديقه طاهره (عليه السلام) به اميرالمومنين(عليه السلام) فرمود كه چون پدرم در سفر است و در مدينه حضور ندارد شما اين دختر را نام بگذاريد. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمي‌گيرم. صبرنما كه به اين زودي رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامي كه صلاح بداند بر اين كودك مي‌نهد. هنگامي كه سه روز گذشت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مراجعت نمود و همان‌گونه كه رسم و سيره رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) بود نخست به منزل حضرت زهرا (عليه‌السلام) وارد گشتند. امام علي (عليه السلام ) خدمت آن حضرت عرض كرد: يا رسول الله! خداوند متعال دختري به دخترت عطا فرموده است نامش را معين فرماييد. فرمود: اگرچه فرزندان فاطمه اولاد من مي‌باشند لكن امر ايشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحي مي‌باشم. در اين حال جبرئيل نازل شد عرض كرد: يا رسول‌الله! حق تو را سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد: نام اين مولود را زينب بگذار چرا كه اين را در لوح محفوظ نوشته‌ايم. رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) قنداقه آن مولود گرامي را طلبيد و به سينه چسباند، بوسيد و نامش را زينب نهاد و فرمود: به حاضرين و غايبين امت،‌ وصيت مي‌نمايم كه حرمت اين دختر را پاس بدارند. همانا كه او به خديجه كبري (عليها السلام) شبيه است.


صفات برجسته زينب كبري (س):
حضرت زينب كبري عليها السلام دوران كودكي را در آغوش پرمهر رسالت و امامت سپري كرده و در دامن عصمت و طهارت باليده و به صفات والاي انساني و فضايل و كمالات معنوي و ملكوتي آراسته گرديد. از اين رو آن حضرت داراي صفات برجسته‌اي است كه وي را از ساير بانوان عالم ممتاز مي‌سازد. صبر و شكيبايي، زهد و تقوي، فصاحت و بلاغت، دانش و بينش، حلم و حزم، تدبير و سياست،‌ سيادت و بزرگواري، جلالت شخصيت و عظمت روحي، پايداري و ثبات قدم در راه هدف، قوت قلب و اراده‌اي فولادين، راستي و امانتداري، دفاع خالصانه از حق و حقيقت، حمايت از يتيمان و ضعيفان، شرافت و فضيلت خانوادگي، عبادت و انقطاع از خلق، مهر و عطوفت در حد اعلاي خود، تعليم و تربيت انسان‌ها، پرورش فرزندان پاك و صالح، همسر داري و خانه داري، عزت نفس، وفاداري در عهد و پيمان، از جمله ارزنده‌ترين صفات اين شير زن عاشورايي است كه از خاندان وحي و نبوت و پنج تن آل عبا به ارث برده است. بررسي اجمالي تاريخ زندگي اين بانوي با عظمت، اين حقيقت را نمايان مي‌سازد. در مورد شخصيت برجسته عقيله بني هاشم و فضايل و مناقب آن بانوي بزرگوار كتاب‌ها و مقالات فراواني به رشته تحرير در آمده است اما در بسياري از آنها به نقش زينب كبري عليها السلام در حماسه عاشورا پرداخته و از بركات وجودي آن حضرت از ولادت تا قبل از عاشورا كمتر سخن به ميان آمده است. البته اين امر شايد بدين علت باشد كه زينب كبري عليهاالسلام به عنوان بارزترين جلوه عفت و عصمت، در ايام نوجواني و جواني در پس پرده بوده و كمتر كسي مي‌توانست از زندگي آن حضرت گزارش دهد.


دانشمند معلم نديده:
مهمترين امتياز انسان نسبت به ساير موجودات- حتي ملائكه- دانش و بينش اوست. و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه فقال انبئوني باسماء هولاء ان كنتم صادقين. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم: سپبس علم اسماء را همگي به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مي‌گويي اسامي اينها را به من خبر دهيد. عرض كردم:  تو منزهي. ما چيزي جز آنچه به ما تعليم داده‌اي نمي‌دانيم: تو دانا و حكيمي و برترين علم‌ها علمي است كه مستقيما از ذات الهي به شخصي افاضه شود. يعني داراي علم لدني باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر عليه السلام مي‌فرمايد: و علمناه من لدنا علما. علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم. (كهف/65)
زينب عليها السلام به شهادت امام سجاد عليه السلام داراي چنين علمي است. آنجا كه به عمه‌اش خطاب كرد و فرمود: انت عالمه غير معلمه و فهيمه غير مفهمه: تو دانشمند معلم نديده و فهميده‌اي فهم نياموخته هستي. (شيخ عباس قمي، منتهي الآمال: تهران، علميه اسلاميه، چاپ قديم، 1331 هـ . ش، ج 1، ص 298)


سمبل پايداري:
اين بانوي بزرگ هم داراي زندگي درخشان و تاريخ سرشار از فضايل انساني و ارزش‌هاي اخلاقي است و نيز همه مراحل زندگي الهام‌بخش و درس آموزش با حوادث اندوهبار و درد و رنج آميخته بود.
در بخش مهمي از عمرش به طول ربع قرن با فاجعه جانسوز رحلت نياي گرانقدرش پيامبر و مادر شايسته‌اش فاطمه و رخدادهاي سخت ديگري روبرو گرديد. آن‌گاه با روزگار سختي روبرو شد كه پدرش اميرمومنان خانه‌نشين گرديد و آزادي و امنيت و همه امكانات از او سلب شد، سپس هجرت پدر ش از مدينه به كوفه كه مركز حكومت پدرش گرديد، پيش آ‌مد و از پي ‌آن اراده حكيمانه‌ الهي او را با شهادت پدر- يعني حادثه دردناك و فاجعه تكان‌دهنده‌اي كه آسمان‌ها را به لرزه درآورد- داغدار ساخت. به دنبال آ‌ن شاهد و ناظر جنگ ظالمانه‌اي بود كه معاويه بر ضد برادرش حضرت مجتبي عليه السلام و شيعيان او شعله‌ور ساخت و پس از آن هم با نقشه ابليسي خويش آن حضرت را با سم خيانت به شهادت رسانيد و سيطره استبدادي خويش را به ضرب زور و فريب و خيانت و تطميع به جهان اسلام تحميل كرد. پس از سالياني چند ناگهان آن بانوي قهرمان با رخداد ديگري كه به راستي بزرگترين فاجعه تاريخ بود روبرو گرديد. فاجعه‌ تكان‌دهنده و خونباري كه داراي ابعاد گوناگون و مسيري طولاني بود اما شگفت اينجاست كه اين بانوي قهرمان در برابر اين حوادث سخت و شكننده قهرمانانه و نستوه، پايداري ورزيد و بي‌آنكه احساس شكست يا پريشاني نمايد و يا اعصاب پولادين خويش را از دست بدهد و يا بر هوشمندي و آگاهي و درايتش خدشه‌اي وارد آيد رسالت سترگ و پرشكوه خويش را از آغاز تا انجام به شايستگي انجام داد و پا به پاي انجام وظيفه و رساندن پيام به مدينه بازگشت.


تعبير يك رويا:
هنوز پنج سال از تولد زينب عليهاالسلام نگذشته بود كه هنگامه رحلت پدر بزرگ گرامي‌اش رسول الله صلي‌لله عليه و آله فرا رسيد. در يكي از آن روزهاي غمبار و حادثه‌ساز بود كه زينب عليها السلام صبح زود براي تعبير رويايي كه شب قبل با ديدن آن پريشان شده و روحش را آزار مي‌داد به كنار بستر جدش رسول اكرم صلي الله عليه و آله شتافته و عرضه داشت: اي جد بزرگوار! خواب ديدم كه در اثر وزش تند بادي، هوا تاريك شد و من از وحشت آن در پشت درخت بزرگي پناه گرفتم كه ناگهان آن درخت عظيم دراثر فشار باد از جاي كنده شد. خود را به درخت ديگر رساندم كه شاخه همان درخت بود، اما تند باد سخت آن را نيز از جاي بركنده و با خود برد. پس از آن به شاخه‌اي ديگر از آن درخت پناه بردم آن هم شكست. آنگاه خود را به دو شاخه باقيمانده رساندم اما آنها نيز يكي بعد از ديگري در مقابل وزش توفان از من جدا شدند و من از شدت اضطراب از خواب بيدار شدم. با شنيدن سخنان دختر 5 ساله، اشك در چشمان پيامبر حلقه زد و فرمود: دخترم! آن درخت بزرگ من هستم كه از ميان شما مي‌روم و شاخه اول آن مادرت فاطمه عليها السلام است، شاخه دوم پدرت علي عليه السلام و دو شاخه ديگر برادرانت حسن و حسين عليهما السلام هستند كه با رفتن ‌آنها جهان تيره و تار مي‌گردد.(زينب الكبري، ص 34)


هوش و ذكاوت:
صاحب كتاب (اساور من ذهب) درباره حافظه و ذكاوت آن بانوي بزرگوار چنين مي‌نويسد: در اهميت هوش و ذكاوت آن بانوي بزرگوار همين بس كه خطبه طولاني و بلندي را كه حضرت صديقه كبري فاطمه زهرا صلوات الله و سلامه عليها در دفاع از حق اميرالمومنين عليه‌السلام و غصب فدك در حضور اصحاب پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ايراد فرمودند.
حضرت زينب عليها السلام روايت فرموده است و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حديث و علم از آن حضرت روايت نموده و از آن حضرت به عقيله تعبير مي‌كند. چنانچه ابوالفرج اصفهاني در مقاتل مي‌نويسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام الله عليها را از حضرت زينب سلام الله عليها روايت كرده و مي‌گويد: حدثتني عقيلتنا زينب بنت علي عليه‌السلام...
دقت كنيم كه حضرت زينب عليه‌السلام با اينكه دختري خردسال (يعني هفت ساله و يا كمتر) بود اين خطبه عجيب و غرا را كه محتوي معارف اسلامي و فلسفه احكام و مطالب زيادي است با يك مرتبه شنيدن حفظ كرده و خود يكي از راويان اين خطبه بليغه و غراء مي‌باشد.


عبادت و بندگي:
زينب عليهاالسلام به خوبي از قرآن آموخته بود كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قله كمال بندگي است. «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون»: «من جن و انس را نيافريدم جزء براي اينكه عبادت كنند.» (ذاريات /56)
او عبادت‌ها و نماز شب‌هاي پدر و ما در را از نزديك ديده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسين عليه‌‌السلام در شب  عاشورا به عباس فرمود: «به سوي آنان باز گرد و اين شب را تا فردا مهلت بگير، شايد بتوانيم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پيشگاه خدايمان مشغول شويم. خدا خود مي‌داند كه من نماز، قرائت قرآن، زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم.» در اين جملات صحبت از اداي تكليف نيست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.حضرت زينت عليهاالسلام نيز از عاشقان عبادت و شب زنده‌داران عاشق بود و هيچ مصيبتي او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد (ع) فرمود: «عمه‌ام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهاي واجب و مستحب را اقامه مي‌نمود و در بعضي منازل به خاطر شدت گرسنگي وضعف، نشسته اداي تكليف مي‌كرد.»آن حضرت حتي در حساس‌ترين شب زندگي؛ شب هجران از حسين (ع) و برادران، تهجد و شب‌زنده‌داريش را ترك نكرد. از فاطمه بنت‌الحسين(ع) نقل شده است كه فرمود: «عمه‌ام زينب در تمام شب عاشورا در محراب خويش ايستاده و به پروردگارش استغاثه مي‌كرد.»امام حسين عليه‌السلام كه خود معصوم و واسطه فيض‌ الهي است هنگام وداع به خواهر عابده‌اش مي‌فرمايد: «خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن»! اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قله رفيع بندگي و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست يازديده است.


روز پرستار:
يكي از سيره‌هاي عملي زندگي اين بانوي الهي، پرستاري و دست‌گيري از حال بيماران و درماندگان بود. اتفاقات سختي كه در طول حيات سراسر مرارت بار ايشان رخ داد؛ همچون بيماري مادر بزرگوارشان، ضربت خوردن پدر، مسموميت برادر و بالاخره حادثه بزرگ كربلا، زينب را به عنوان الگوي پرستاران معرفي كرد و سالروز ولادتش، به عنوان روز پرستار برگزيده شد.
پرستار بزرگ صحراي كربلا، در آن روز سخت، وظايف سنگيني به عهده داشت: تقويت روحيه مجروحان و خانواده شهيدان، رسيدگي به بازماندگان و كمك به اطفال، همچنين ايشان به مراقبت از حضرت سجاد(ع) نيز كه در بيماري شديد به سر مي‌برد، مشغول بود. حيف است زينب سلام‌الله عليها را تنها پرستار بيمار بخوانند زيرا پرستاري از بيمار يكي از كوچك‌ترين مسئوليت‌هاي حضرت زينب سلام‌الله عليها بود و هرچند پرستاري وظيفه سنگين و ارزشمندي است و پرستار متعهد بايد با صبر و حوصله، تحمل هر نوع ناملايمات براي انجام خدمتش بنمايد و چنين كاري از عهده هركس برنمي‌آيد ولي با اين حال مقام زينب كبري سلام‌الله عليها، آن قدر والا و عظيم است كه بايد او را پرستار نهضت و انقلاب حسيني بناميم، زيرا اين پرستاري به مراتب مهم‌تر و سرنوشت‌سازتر از پرستاري بيمار بود.روز ولادت شير زن واقعه كربلا كه توانست با پيام‌رساني، شايستگي زنان را در تاريخ به منصه ظهور رسانده و ضامن بقاي اسلام باشد و از بازماندگان حادثه تلخ عاشورا مراقبت و پرستاري كند، روز پرستار ناميده شده است. در كشور ما نيز پرستاران، در طول هشت سال دفاع مقدس، به‌رغم كمبودها و مشكلات، خالصانه و بي‌ريا در جهت بهبود وضعيت بيماران تلاش كردند و غالباً به جاي اينكه در آغوش گرم خانواده به سر ببرند، بر بالين مجروحان جنگي حاضر شده و از آنان مراقبت كردند و در اين راه مشقت‌هاي بسياري را متحمل شدند.در خاتمه شايسته است از پرستاران فداكار و بي‌توقعي ياد كنيم كه همواره از مهرباني و دلسوزيشان بهر‌مند بوده‌ايم، به مادراني كه همواره در زندگي، شيرزناني همچون زينب (س) را براي خود الگو قرار داده تا در رويارويي با مصائب و دشواري‌هاي زندگي، مرهمي بر دل‌هاي مجروحمان بگذارند. پيامبر اكرم(ص) فرمودند: «هركس يك شبانه روز از بيماري پرستاري كند، خداوند او را با ابراهيم خليل محشور مي‌كند.»اين ميلاد بزرگ پربركت را به عموم مسلمانان جهان خاص شيعيان ايران اسلامي وجامعه پرستاران، صميمانه تبريك و تهنيت مي‌گوييم.

نقش مردم در حكومت از ديد نهج البلاغه

حجة الاسلام محمد صدقى

منبع اين مقاله : مجله پاسدار اسلام/ شماره 234 / خرداد 1380

چكيده:
دولت عاليترين نهاد سياسى است كه اقتدارات ملى را در دست دارد و حاكميت آن كليه نهادهاى حاكم جامعه را در بر مى گيرد, چنين قدرت براى حكومت وقتى منطقى و مقبول است كه بر پايه قانونى استوار باشد كه از منبع پذيرفته شده اى نشإت گرفته و مشروعيت آن ملاك مقبولى داشته باشد.
در رژيمهاى مردمى آرإ عمومى منبع قدرت حكومت و به تعبير ديگر دموكراسى ملاك مشروعيت آن شناخته شده است, در مورد حكومت اسلامى(1) نيز اين سوال مطرح است كه منبع قدرت حكومت و ملاك مشروعيت آن كدام است؟ آيا در مشروعيت آن مردم نقش دارند يا نه؟ اين مقاله براى رسيدن به پاسخ سوال مطرح شده مسائل زير را از ديدگاه نهج البلاغه مورد بررسى قرار داده است:
1ـ لزوم حكومت از اين ديدگاه
2ـ مردم از منظر حكومت
3ـ حكمرانان خزانه دار و امين مردم اند
4ـ شرايط حاكم اسلامى
5ـ نقش مردم در گزينش حاكم.
با بررسى مسائل ياد شده معلوم مى شود كه وجود حكومت در جامعه از ديدگاه نهج البلاغه يك ضرورت است و بدون آن هيچگونه تعالى امكان پذير نيست, پس حكومت از اين ديدگاه يك وسيله است و ارزش آن تنها در صورتى است كه وسيله اجرإ عدالت و احقاق حقوق مردم باشد, بنابراين حاكم بايد شرايط خاصى را داشته باشد و بدون آنها نمى تواند به عنوان حاكم اسلامى امور را بدست گيرد و بدون آن شرايط حكومت هيچ فردى مشروع نخواهد بود.
در تعيين و گزينش فردى كه شرايط حكومت را به بهترين شكل دارا باشد راه مورد پذيرش ومعقول جز انتخاب مردم نمى باشد و در اينجاست كه مردم نقش اصلى را بازى مى كنند يعنى از ميان افرادى كه داراى اين شرايط هستند فردى را با رإى و بيعت خود گزينش مى كنند و بدين وسيله حكومت مشروعيت لازم را بدست مىآورد.
مطالعه تاريخ نشان مى دهد كه انسان به جهت زندگى اجتماعى ناگزير از آن است كه نيازهاى خود را از طريق يك نظام اجتماعى و همكارى و تعاون در آن نظام بدست آورد. از سوى ديگر تعارض و تزاحم خواسته هاى بشرى و روح استخدام او نياز به قوانين اجتماعى را تشديد مى كند. طبيعى است وجود قانون به تنهايى در تإمين اين هدف كافى نيست بلكه نياز به قدرت اجرايى دارد كه حكومت غير از اين نمى باشد.
ارتقإ بشر در مسائل فرهنگى و اخلاقى و اجتماعى اين نياز را برطرف نمى سازد بلكه به جهت رشد و توسعه قلمروهاى زندگى بشر اين نياز شديدتر احساس مى شود, لذا ضرورت تشكيل حكومت براى ايجاد نظم و عدالت و تعالى زندگى بشر عقلا از قضايايى است كه تصور دقيق آن ما را از توسل به استدلال بى نياز مى كند. اين ضرورت در منطق نهج البلاغه با تعابيرى كه در زير برخى از آنها را از نظر مى گذرانيم آمده است:

الف ـ لزوم نظم در جامعه:
امام على(ع) در لزوم حكومت و ضرورت وجود آن فرمود:
((مردم ناگزير از امير و حاكم اند يا نيكوكار و يا بدكار, تا در سايه حكومت وى مومن به كار خويش پردازد و كافر نيز از مواهب زندگى بهره مند گردد و مردم زندگى خويش را در آن حكومت بسر برند و به وسيله وى اموال بيت المال جمع آورى شود و به كمك وى با دشمنان مبارزه گردد, جاده ها امن و امان شده و حق ضعيفان از نيرومندان گرفته شود و نيكوكاران در رفاه و از دست بدكاران در امان باشند. ))(2)
امام على(ع) اين مطالب را در برابر خوارج فرمود كه آنان در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومت بى نيازيم و با شعار ((لا حكم الا لله)) كه از قرآن اقتباس كرده بودند اساس حكومت را نفى مى كردند. امام(ع) نفى هر قانون جز قانون الهى را مى پذيرد, ولى معنى آن را نفى حكومت و نامشروع بودن فرمانروايى نمى داند و در آغاز سخن صريحا مى فرمايد كه اين شعار خوارج ((كلمه حق يراد بها الباطل نعم انه لا حكم الا لله ولكن هولإ يقولون لا امره الا لله!)) يعنى اين سخن خوارج (لا حكم الا لله) درست است ولكن مقصود آنان از اين حرف آن است كه جز خدا فرمانروايى نيست و اين نادرست است آنان سخن حقى را بر زبان مىآورند و از آن معنى باطلى را منظور مى دارند امام(ع) در سخن ديگر اين حقيقت را چنين بيان مى كند:
((وال ظلوم غشوم خير من فتنه تدوم))(3)
فرمانرواى ظالم ستمگر كه بر مردم حكومت بكند از آشوب مداوم و پايدار بهتر است.
امام(ع) به نظم جامعه بسيار ارج مى نهد, در وصيت خود به فرزندانش قبل از هر وصيت ديگر و به محض سفارش به تقوى نظم امور را تإكيد مى كند:
((اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتابى بتقوى الله و نظم امركم))(4)
شما و تمام فرزندان و فاميلم و هر كسى را كه كتاب من به او مى رسد به پرواى الهى و نظم كارهايتان وصيت مى كنم.
اين نشانگر آن است كه جلوگيرى از فته و هرج و مرج از ديدگاه نهج البلاغه بسيار مهم است, زيرا تمام كارها در يك جامعه منظم قابل پياده شدن است, اين هم بديهى است كه چنين نظمى بدون قدرت حاكم و وجود حكومت امكان پذير نيست.

ب ـ ستم گرى و ستمكشى ممنوع است:
گرچه ضرورت نفى ستم يك حكم عقلى و از مستقلات عقلى است در بيان شرع و زبان دين نيز به صورت ارشادى تبيين شده و بر آن تإكيد زياد شده است و اين نيز واضح است كه دفع ظلم بدون قدرت اجرايى لازم, امكان ندارد كه نتيجه منطقى اين سخن لزوم و وجود حكومت براى نفى ستمگرى و ستم كشى است.
امام على(ع) مى فرمايد: ((... و ما اخذ الله من العلمإ على آن لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و لقيت آخرها بكاس اولها... ))(5)... اگر نبود عهدى كه خداوند از دانشمندان گرفته است كه در برابر شكمبارگى ظالم و گرسنگى مظلوم سكوت نكنند من مهار شتر خلافت و حكومت را رها مى ساختم و از آن صرفنظر مى كردم.

ج ـ نفى تسلط و حاكميت بيگانه بر مسلمان:
قرآن كريم سيادت مسلمانان و برترى كلمه حق را بيان داشته و خواهان عملى شدن آنهاست(6) و بسيار روشن است كه اين دو بدون يك قدرت سياسى كه وحدت و نظم ميان مسلمانان ايجاد كند, ممكن نيست, لذا امام(ع) مى فرمايد:
((فرض الله... الامامه نظاما للامه))(7)
خداوند امامت ـ تشكيل حكومت و وجود رهبرى ـ را براى پايدارى امت لازم نمود.


حكومت براى اجراى عدالت
امام(ع) همانند هر انسان الهى و مرد ربانى حكومت و زعامت جامعه را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه مايه فخر باشد و حس جاه طلبى بشر را اشباع كند و به عنوان هدف زندگى, سخت تحقير مى كند و آن را بسيار بى ارزش مى شمارد, آن را مانند ديگر مظاهر مادى دنيا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره اى باشد بى مقدارتر مى شمارد, اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعيش يعنى به عنوان وسيله اى براى پياده كردن عدالت و احقاق حق و خدمت به جامعه فوق العاده مهم مى شمارد و مانع دست يافتن حريف و رقيب فرصت طلب مى گردد و از شمشير زدن براى حفظ و نگهداريش از دستبرد چپاولگران دريغ نمى ورزد.
ابن عباس در زمان خلافت على(ع) بر آن حضرت وارد شد در حالى كه امام(ع) با دست خودش كفش كهنه خويش را پينه مى زد از ابن عباس پرسيد قيمت اين كفش چقدر است؟ ابن عباس گفت ارزشى ندارد, امام فرمود ارزش همين لنگه كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است جز اينكه بوسيله آن عدالت را پياده كرده و حقى را به صاحبش برسانم يا باطلى را از ميان بردارم.(8)
پس از نظر نهج البلاغه آن اصلى كه مى تواند تعادل جامعه را حفظ كند و همه را راضى نگهدارد و پيكره اجتماع را سالم ساخته و به روح جامعه آرامش بخشد حكومتى است كه عدالت را سرلوحه خود قرار دهد, زيرا ظلم و جور قادر نيست حتى روح خود ستمگر و روح آن كسى را كه به نفع او ستمگرى مى شود, راضى و آرام نگهدارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان حق. در مقابل, عدالت بزرگ راهى است عمومى كه همه را مى تواند در خود بگنجاند. و بدون مشكلى عبور دهد اما ظلم و جور كوره راهى است كه حتى فرد ستمگر را به مقصد نمى رساند.
همانطور كه در تاريخ آمده است خليفه سوم بخش عظيمى از اموال عمومى مسلمانان را در دوره خلافت خود تيول خويشاوندان و نزديكانش قرار داد اما همينكه على(ع) حكومت و زمام امور را بعد از وى به دست گرفت به عنوان يك حاكم, وظيفه خود مى دانست عدالت را پياده كند و لذا مى فرمايد:
((به خدا قسم, اگر با آن اموال, براى خودشان زن گرفته باشند و يا كنيزكان خريده باشند باز هم آن را به بيت المال و خزانه عمومى مسلمانان برمى گردانم زيرا: ((فان فى العدل سعه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق))(9)
همانا در عدالت گنجايش و وسعت خاصى است كه مى تواند همه را در بر گيرد و در خود جاى دهد و آن كس كه بيمار است و اندامش نامناسب شده ـ در عدالت نمى گنجد ـ بايد بداند كه جايگاه ظلم و جور بر وى تنگتر است))
امام(ع) به قدرى عدالت را مهم و مراعات آن را وظيفه حاكم دانسته كه كوچكترين ملاحظه كارى در مورد آن را نمى پذيرد و هرگز عدالت را فداى مصلحت نمى كند.
تبعيض و دوختن دهنها با لقمه هاى بزرگ همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است اما بعد از خليفه سوم مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است, هدفش مبارزه با اين نوع سياست بازى است. طبعا از همان روز اول انسانهاى متوقع يعنى همان مردان و رجال سياست, رنجيده خاطر شده و در نتيجه مشغول خرابكارى شدند و درد سرهايى فراهم آوردند. دوستان به حضور امام (ع) آمدند و با نهايت خلوص تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر در سياست خود انعطافى پديد آورد. پيشنهاد كردند كه خودت را از درد سر اين افراد راحت كن و به قول سعدى ((دهن سگ به لقمه دوخته به)) اينها افرادى با نفوذ و برخى از اينها از معروفان صدر اول اسلام هستند و حكومت مدينه فعلا در مقابل دشمن فريبكار و بى ايمان مثل معاويه قرار دارد كه ايالت مهمى از سرزمين اسلام مثل شام را در اختيار گرفته است چه مانعى دارد كه به خاطر مصلحت فعلا موضوع مساوات و برابرى در مورد بيت المال را مسكوت بگذارى؟
امام(ع) در جواب فرمود:
((إتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه!؟ والله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السمإ نجما لو كان المال لى لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله...))(10)
مرا فرمان مى دهيد تا پيروزى را به ستم كردن به كسى كه والى او هستم بجويم؟ از من مى خواهيد كه عدالت را به پاى سياست وسيادت قربانى كنم؟!) قسم به خدا تا جهان ادامه دارد و ستاره اى در آسمان پى ستاره اى برآيد نخواهم پذيرفت ـ من و تبعيض! ـ اگر مال از آن من بود همگان را برابر مى داشتم تا چه رسد كه مال از آن خدا باشد.. ..))
امام(ع) چگونه مى توانست چنين پيشنهادى را بپذيرد در حالى كه براى پاسدارى از عدالت حكومت را پذيرفته است. خود حضرت مى فرمايد:
((اگر آن اجتماع عظيم مردم نبود و اگر با وجود ياور حجت بر من تمام نمى شد و اگر خدا از دانشمندان پيمان نگرفته بود كه در مقابل شكمبارگى ظالم و گرسنگى مظلوم ساكت و آرام ننشينند همانا افسار خلافت را روى دوشش مى انداختم و مانند روز اول كنار مى نشستم.))(11)

رابطه مردم با حكومت از ديد نهج البلاغه
يكى از مسايلى كه در تبين مشروعيت حكومت راهگشايى دارد اين است كه حكومت به مردم و به خود با چه ديده اى نگاه مى كند آيا با اين چشم كه آنها برده و مملوك اند و حكومت مالك و صاحب اختيار؟ يا با اين چشم نگاه مى كند كه آنها صاحب حق اند و او خود تنها امين و وكيل و نماينده است؟ در صورت اول هر خدمتى به مردم انجام دهد از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان خويش انجام مى دهد و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مى دهد. اعتراف حكومت به حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حق حاكميت آنهاست از شرايط اوليه جلب رضايت و اطمينان آنان است.
يكى از علل گرايش به ماديگرايى در غرب نارسايى مفاهيم كليسايى از نظر حقوق سياسى است, اربابان كليسا در اروپا نوعى پيوند غير واقعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حقوق سياسى مردم و تثبيت حكومتهاى استبدادى از طرف ديگر برقرار كردند. در نتيجه چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حق حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معينى كه هيچ نوع امتياز روشنى ندارند تلقى كنيم و يا خدا را انكار كنيم تا بتوانيم خود را صاحب حق بدانيم!
در مرحله اى كه استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است و كليسا و يا طرفداران آن اين فكر را عرضه كردند كه مردم در زمينه حكومت فقط تكليف و وظيفه دارند نه حق! همين فكر كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى برانگيزد.(12) اين طرز تفكر در فرهنگ غرب و شرق ريشه بسيار قديمى دارد:
ژان ژاك روسو در قرارداد اجتماعى مى نويسد:
((فيلون ـ حكيم يونانى در قرن اول ـ نقل مى كند كه كاليگولا - امپراطور خونخوار روم ـ مى گفته است همان قسمى كه چوپان طبيعه بر گله هاى خود برترى دارد رهبران قوم جنسا بر مردم خويش تفوق دارند و از استدلال خود نتيجه مى گرفته است كه آنها نظير خدايان و رعايا نظير چهارپايان مى باشند.))
در قرون جديد اين فكر تجديد شد و چون كليسا رنگ مذهب و خدا گرفت احساسات بر ضد مذهب برانگيخت. در همان كتاب مى نويسد:
((گرسيوس ـ از رجال سياسى و تاريخ نويس هلندى در هفده ميلادى ـ قبول ندارد كه قدرت روسا فقط براى آسايش مردم خود ايجاد شده است و گويد بندگان براى راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى و آسايش بندگان))(13)
چنانچه ملاحظه مى شود در اين ديدگاه ها مسئوليت در مقابل خدا موجب سلب مسئوليت در مقابل مردم فرض شده است مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده است براى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند و عدالت همان باشد كه حكمران انجام مى دهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد.
آنچه در اين ديدگاهها وجود ندارد اين است كه اعتقاد وايمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقى شود, منطق نهج البلاغه در باب حق و عدالت بر اين اساس است كه ايمان به خداوند نه تنها زير بناى انديشه عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است كه مى توان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقيقت مستقل از فرضيه ها و قراردادها پذيرفت, بلكه بهترين ضامن اجراى آنهاست.
امام على(ع) در اين مورد چنين مى فرمايد:
((خداوند براى من به موجب اينكه ولى امر و حكمران شما هستم حقى بر شما قرار داده است و براى شما نيز بر من همان اندازه حق است كه از من بر شما, همانا حق وسيع تر چيزهاست كه وصف آن گويند و مجال آن تنگ است براى عمل كردن و انصاف دادن ـ رفتن خط راست باريك, سخت است و تنگ ـ حق به سود كسى جريان مى يابد مگر آنكه به زيان او نيز جارى گردد و حقى از ديگران بر عهده اش ثابت مى شود ـ همينطور ـ حقى بر زيان كسى جارى نمى شود مگر اينكه به سود او نيز جارى مى گردد.))(14)
چنانچه ملاحظه مى شود در اين بيان همه سخن از خدا, حق و وظيفه است اما نه به اين شكل كه خداوند به بعضى از افراد مردم فقط حق اعطا فرموده است و آنان را تنها در برابر خود مسئول قرار داده است و برخى ديگر را از حقوق محروم كرده است و آنان را در مقابل خود و صاحبان حقوق بى حد و مرز مسئول قرار داده است و در نتيجه عدالت و ظلم ميان حاكم و محكوم مفهوم نداشته باشد.
امام اميرالمومنين(ع) براساس اصل فوق در ادامه همان خطبه مى فرمايد:
((با من آن سان كه با ستمگران سخن مى گويند سخن نگوييد, القاب پر طمطراق برايم به كار نبريد, آن ملاحظه كاريها و موافقتهاى مصلحتى كه در برابر مستبدان اظهار مى دارند در برابر من اظهار مداريد, با من به سبك سازشكارى معاشرت نكنيد, گمان مبريد كه اگر به حق سخنى به من گفته شود بر من سنگين آيد, عمل به حق و عدالت بر او سنگين تر است بنابراين از سخن حق يا نظر عادلانه خوددارى نكنيد.))(15)

حاكم خزانه دار و امين مردم:
نتيجه منطقى مطالب فوق, همانطور كه نهج البلاغه به صراحت اعلام مى كند, اين است كه فرمانروا امين و پاسبان حقوق مردم و مسئول در برابر آنان است يعنى مسئول بودن در برابر خدا مستلزم اين نيست كه در برابر مردم مسئول نباشد و اگر بناست از اين رو ـ فرمانروا, مردم ـ يكى براى ديگرى باشد اين فرمانرواست كه براى توده مردم محكوم است نه توده, محكوم براى فرمانروا, بلاتشبيه چوپان براى گوسفند است نه گوسفند براى چوپان, پس حكومت كردن بر مردم, وديعه و امانت مردم در دست حاكم است.
قرآن كريم در مورد امانت بودن حكومت در دست حاكم مى فرمايد:
((ان الله يإمركم ان تودوا الامانات الى اهلها...;(16)
خداوند بر شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانشان برگردانيد.))
مرحوم طبرسى در تفسير اين آيه گويد:
((در معناى اين آيه چند قول است: يكى اينكه منظور امانتهاست اعم از الهى و غير الهى, مالى و غير مالى.
دوم اينكه خطاب به فرمانروايان است, پروردگار عالم به فرمانروايان دستور مى دهد با ادإ امانت به رعايت كردن مردم قيام كنند سپس در تفسير آيه بعد ((يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم)) مى گويد چون در آيه قبل به فرمانروايان دستور داده حق رعيت را ادإ كرده وبا انصاف رفتار كنند در اين آيه متقابلا از مردم خواسته است از اولوا الامر اطاعت كنند.))(17)
در تفسير شريف الميزان نيز در بحث روايى كه در ذيل اين آيه آمده است از تفسير درالمنثور از امام على(ع) چنين نقل مى كند:
((حق على الامام ان يحكم بما انزل الله و ان يودى الامانه فاذا فعل ذلك فحق على الناس ان يسمعوا له...
بر امام لازم است در ميان مردم آن چنان حكومت كند كه خداوند دستور آن را فرو فرستاده است و امانتى كه خداوند بر او سپرده است ادا كند هرگاه چنين كند بر مردم لازم است كه فرمان او را گوش فرا دهند و اطاعتش را فرض دانسته و دعوتش را اجابت كنند.))(18)
چنانچه ملاحظه مى شود قرآن كريم حاكم و سرپرست جامعه را امين و نگهبان جامعه مى شناسد و حكومت را امانت دانسته كه به او سپرده شده است و بايد ادا نمايد, برداشت ائمه و شخص امام على(ع) نيز چنين است. امام(ع) در نامه هاى خود به فرمانروايان چنين مى فرمايد: (در نامه به فرماندار آذربايجان):
((و ان عملك ليس لك بطعمه ولكنه فى عنقك امانه و انت مسترعى لمن فوقك... ))(19)
مبادا چنين پندارى كه امارتى كه به تو سپرده شده است شكارى است كه به چنگ افتاده است, نه بلكه امانتى است كه به گردنت گذاشته شده است و مافوق تو رعايت و نگهدارى حقوق مردم را از تو مى خواهد.))
در فرمان معروف حضرت به مالك اشتر دارد كه :
((و لا تقولن انى موتمر آمر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكه للدين و تقرب من الغير...))(20)
مگو من اكنون بر آنان مسلط هستم از من فرمان دادن است واز آنها اطاعت كردن كه اين عين راه يافتن فساد در دل و ضعف در دين و نزديك شدن به سلب نعمت است.
در بخشنامه اى كه به مإموران جمع آورى زكات مى نويسد مى فرمايد:
((به عدل و انصاف رفتار كنيد, به مردم درباره خودتان حق بدهيد و در برآوردن حاجات مردم تنگ حوصلگى نكنيد كه شما خزانه داران مردم و نمايندگان آنها و سفيران امام هستيد.))(21)


پى نوشت ها:
1 ـ موضوع اين مقاله مربوط به عصر غيبت معصوم(ع) است و هرگز نبايد بحث امامت معصوم را با حكومت در عصر غيبت خلط نمود, گرچه در مورد امام معصوم نيز غيبت امامت نيز نياز به پذيرش مردم دارد.
2 ـ نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه4.
3 ـ غرر الحكم و درر الكلم, آمدى, ترجمه انصارى, ج2, حرف واو, شماره50.
4 ـ نهج البلاغه شهيدى نامه 47, و خطبه158.
5 ـ همان, خطبه3.
6 ـ نهج البلاغه كلمات قصار, 252, غرر الحكم و دررالكلم, ج4, ص457, چاپ دانشگاه آخرين عبارت در حرف (فا).
7 ـ همان خطبه33.
8 ـ لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا 141 / نسإ و نيز: و جعل كلمه الذين كفروا السفلى و كلمه الله هى العليإ 40 / توبه.
9 ـ نهج البلاغه, خطبه15.
10 ـ نهج البلاغه شهيدى, ص124, خطبه126.
11 ـ همان, خطبه سوم.
12 ـ سيرى در نهج البلاغه, مرتضى مطهرى, قم, صدرا, ص118.
13 ـ قرارداد اجتماعى, 37 و 38, به نقل سيرى در نهج البلاغه, ص120 ـ 121.
14 و 15 ـ نهج البلاغه, دكتر شهيدى و صبحى الصالح, خطبه 216.
16 ـ قرآن كريم, سوره نسإ آيه58.
17 ـ تفسير مجمع البيان, طبرسى, ج3, ص64.
18 ـ تفسير الميزان, محمد حسين طباطبايى, ج4, ص385.
19 و 20 و 21 ـ نهج البلاغه, ترجمه شهيدى, نامه5, ص326, قسمتى از نامه مالك اشتر, نامه5, ص324.

قرآن و رأى اكثريت

منبع اين مقاله : پاسدار اسلام / شماره 323 / آبان 1387


«و إن تطع أكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله، إن يتبعون إلا الظن و إن هم إلا يخرصون» (سوره انعام،آيه‏116)


اگر از اكثريتى كه در زمين هستند، پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه سازند زيرا اكثريت مردم پيروى از ظن و گمان مى‏كنند و جز به دروغ سخن نمى‌گويند.


يكى از مسائلى كه بسيار بحث در باره آن مى‏شود، رأى اكثريت است كه برخى آن را معيار صحت مى‏دانند و برخى ديگر به آن بى تفاوت هستند. و شايد نظام دموكراسى مبتنى بر احترام رأى اكثريت باشد بلكه خود اين مسأله به عنوان قانون تلقى مى‏شود. البته بحث در قانونگذارى و تصويب قوانين وضعى مثل قانون راهنمائى و رانندگى نيست، زيرا اين قوانين قابل تغيير است و همواره متكامل‏تر مى‏شود و هيچگاه نمى‌تواند قانون ثابت و لا يتغيرى باشد ولى قوانينى كه برگرفته و استنباط شده از قرآن و سنت است قوانينى است الهى كه به عنوان تشريع تلقى مى‏شود و هيچ كس حق تغيير و تبديل در آن را ندارد. 

اين مطلب را فقط براى تذكر عرض كردم و گرنه بحث ما راجع به نظر اكثريت در تصويب قوانين نيست ولى به طور كلى آيا رأى اكثريت مى‏تواند نظر درست و محكمى باشد يا اينكه نظر دانشمندان هر صنف در كار خود محترم است؟ 

قطعاً نظر اكثريت در اين موارد ارزشمند نيست زيرا همواره قرآن اكثريت را مورد انتقاد و سرزنش قرار داده و اكثريت را نپذيرفته است.. بلكه در موارد زيادى تأكيد مى‏كند كه اكثر مردم نادان، نا فهم و بى‌ايمان هستند «أكثرهم لا يشعرون.. أكثرهم لا يعلمون.. و ما أكثر الناس ولو حرصت بمؤمنين» بنا بر اين محك و معيار صحت هرگز نمى‌تواند نظر اكثريت قرار داد. 


اگر امروز با دقت به اوضاع جهان بنگريم مى‏بينيم اكثر جنگ‌ها و نبردها و كشمكش‌ها و ظلمها نتيجه رأى و نظر اكثريت بوده است بلكه اين اكثريت هستند كه دنيا را پر از فساد و فحشا كرده‏اند به گونه‌اى كه راه رسيدن به خوشبختى و زندگى بى درد سر را بر همه بسته‏اند. 

و اين رأى اكثريت است كه امروزه دنيا را به بن بست اقتصادى رسانده و مشكلات غير قابل حلى را بر مشكلات روزمره مردم افزوده است. 


اين رأى اكثريت است كه جهانخواران را به حمله بى‌كران به مظلومان و محرومان واداشته زيرا آن را راه رسيدن به منافع شخصى خود مى‏پندارند. 

و اين نظر اكثريت است كه غرب و شرق را عليه يك كشور مظلوم شورانده و به ستيز واداشته كه چرا براى رسيدن به حق ضايع خود در اين جنگل بى رحم، به فكر چاره افتاده و مى‏خواهد بدون وابستگى به ددان و خونخواران به حق مسلم خود چنگ بزند و مانند ديگران به حيات با كرامت و با عزت خود ادامه دهد. 

از آن گذشته خود شاهديم كه در تمام ادوار تاريخ بيشتر مردم كافر، گمراه و هواپرست بوده‏اند و هميشه حق خواهان اندك و لذا امير المؤمنين (عليه السلام) به ما سفارش مى‏كند كه در راه هدايت و حق از اندك بودن حق خواهان نهراسيد «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة أهله».


در اين آيه شريفه نيز همين مطلب مورد تأكيد قرار گرفته و علتش هم بيان شده است. مى‏فرمايد: اگر بخواهى گوش به حرف اكثريت مردم بدهى تو را از راه خدا منحرف و دور مى‏سازند زيرا اكثريت مردم خردمند و فهميده نيستند و معمولا پيرو حدس و گمان مى‌باشند كه اين گمانهاى بى‌جا منجر به دروغ و فريب مى‏شود. در جاى ديگرى مى‏فرمايد: «إن يتبعون إلا الظن و إن الظن لا يغنى من الحق شيئا» اينان دنبال گمان و حدس خود مى‏روند و همانا گمانها هرگز نمى‌تواند راه رسيدن به حق باشد.


البته مفهوم مخالف اين آيه مى‏تواند اين مطلب باشد: أقليت مردم كه دانشمندان و حكيمان هستند بيشتر با دليل و برهان مطالب خود را به كرسى مى‏نشانند و از هواپرستى و گمان پردازى به دورن و لذا سخن آنان بيشتر به واقع و حقيقت نزديك است. و قطعا شرط اول پذيرش سخنان آنان اين است كه با تقوا باشند و مطالب خود را از قرآن و سنت استخراج كرده باشند زيرا مطلبى قابل قبول است كه مهر و امضاى خدا و برگزيدگان خدا برآن خورده باشد و نتيجه هواخواهى و تخمين و گمان نباشد.


در ادامه مطلب مى‏فرمايد: «إنّ ربّك هو أعلم من يضل عن سبيله و هو أعلم بالمهتدين» و همانا پروردگارت بيش از همه دانا به حال منحرفان و گمراهان است، چنانكه او اعلم به حال هدايت شدگان نيز مى‏باشد. پس بايد پيروى از كسى كرد كه سخن خدا را تكرار مى‏كند زيرا تنها راه رسيدن به حق و حقيقت راه مستقيم الهى است. وانگهى انسان هر چند به بالاترين مقام علمى نائل شود باز هم فكر و ذهنش محدود است و نمى‌تواند همه جوانب امر را بررسى كند. خداوند مى‏فرمايد : «و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا» جز اندكى از دانش چيزى به شما نرسيده است. و اين خطاب به همه مردم است چه دانشمندان و چه ديگران.


بنا براين اگر مى‏بينيم اكثريت آرا محترم شمرده مى‏شود نه از باب اين است كه اكثريت اشتباه نمى كنند بلكه از روى ناچارى است. تازه اگر بپذيريم كه نمايندگان مردم، آنها كه بيشتر مورد تأييد مردم‌اند حق قانونگذارى دارند، در صورتى قوانين آنان لازم‏الاجرا است كه با فيلتر علما و مراجع، تصحيح و تبيين شود و مخالف حكم شرع نباشد و نمايندگان خود نيز از دانش بيشترى بهره‏مند باشند. و سر انجام اين قوانين وضعى است كه قابل تغيير و تبديل است.


مطلب ديگرى كه از اين آيه استفاده مى‏شود اين است كه نمى توان از راه حدس و گمان به معارف الهى دست يافت بلكه بايد تكيه بر دانش و يقين كرد. و اصلا صريحا خداوند نهى كرده است كه پيروى از مطلبى كنيم كه بدون علم به دست آمده است «و لا تقف ما ليس لك به علم» .


در خاتمه اميدواريم خداوند ما را به راه حق جويان كه پيوسته اقليت بوده‏اند هدايت كند.